باد خیلی چیزا رو میبره اما خیلی چیزا رو هم برمی گردونه...
هو
دنیا خیلی پیرشده .شاید 15میلیارد سال عمر .
با این حال هنوز کسی نتوانسته بفهمد که جهان
چگونه بوجود آمده است.
همه ی ما در افسانه ی بزرگی زندگی می کنیم
که هیچکس از آن اطلاع درستی ندارد.
در این دنیامیرقصیم بازی می کنیم و
حرف می زنیم
اما نمی توانیم چگونگی پیدایش آنرا درک کنیم .
این رقص و بازی و موسیقی زندگی را در هر
جایی که آدمی باشد می توان
پیدا کرد،
مثل صدای بوق آزاد تلفن است
از کتاب"دختر پرتقالی" یوستاین گاردر
-------------------------------------
سلام که پررنگ باشم...
معلوم نیست چقدر تو پیری جهان شریکیم...
وقتی کار از خودآزاری شروع میشه فراموش
میکنیم درست جایی که باید باشیم
هستیم.فراموش میکنیم بندی که جلومونو گرفته
بنده کفش خودمونه که محکم نبستیم ...
تا اینکه یه روز مث بمب شاید بترکیم
آخه می دونی چیه بمب اول خودش
منفجر میشه و
بعد از انفجارش هدف
و بببببببببببببببببممممممممممممبببببببببببببب
.....شاید باد ما رو برگردونه هرچند خیلی ها
رو برده....
-----------------------------------
بیشتر از اینکه شعر داشته باشم شعر
خواهرم روشنه...با هم روشن تر شیم!!
راهها با من کنار آمده اند
چشم بسته به خانه میرسم
و اتاقم تنها کسی ست
که به جهانم نزدیک می شود
بشقابهای خالی را روی میز میچینم
کنارت همه چیز شاعرانه است
حتی عنکبوتها
که روی بشقابها نشسته اند
فرشها منتظرند رویشان پایکوبی کنی
درها چیزی از وابستگی نمی فهمند
که بین باز و بسته شدن مانده اند
چقدر خوشبختیم
وقتی زلزله بهانه می شود
کنار هم به خواب برویم
----------------------------------
زنده بمانیم
شاید باد ما رو برگردونه هرچند خیلی ها رو برده....
